الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
204
الغدير ( فارسي )
« ابو نعيم » در ص 84 « حليه » و ابن عبد البرّ در « استعياب » و ابن عساكر در ص 35 تاريخش و بسيارى از حافظان و مورخان ديگر اين روايت را آوردهاند . نيز از اشعار عبدى است : آن قوم ! بگاهى كه على پاك نهاد ، به پاره دوزى كفش پيغمبر نشسته بود ، به خانهء رسول آمدند ، و گفتند اگر حادثه اى رخ دهد جانشين تو و مرجع ما چه كسى خواهد بود و پيغمبر فرمود : جانشين من همان پينه دوز پاك سرشت و داناى پارسا است . شاعر در اين ابيات به حديث ام سلمه اشاره كرده است كه به ام المؤمنين عايشه در سرآغاز جنگ جمل گفت : آيا به ياد مىآرى كه من و تو در سفرى با رسول خدا بوديم و على در آن سفر پاره دوزى كفش پيغمبر و شستشوى جامههاى حضرتش را به عهده گرفته بود ! پس كفش پيغمبر پاره شد و على در زير سايهء سمره اى به پاره دوزى نشست ، كه پدرت با عمر پيش آمدند و اجازهء شرفيابى خواستند ما برخواستيم و در پرده شديم و آن دو درآمدند و با پيغمبر به گفتگو پرداختند و گفتند : اى رسول خدا ! نمىدانيم تا كى در ميان ما خواهى بود ؟ اى كاش ما را به جانشين خود آگاه مىكردى تا پس از تو دادخواه ما باشد . پيغمبر فرمود : من او را شناختهام و اگر معرفيش كنم از گردش پراكنده خواهيد شد ، آن چنان كه بنى اسرائيل ، هارون پسر عمران را تنها گذاشتند . آن دو خاموش ماندند و از خدمت پيغمبر مرخص شدند و چون من و تو به خدمت رسولخدا باز آمديم تو كه از ما گستاختر بودى پرسيدى ، اى رسولخدا جانشين تو كيست ؟ و رسول فرمود : پاره دوز كفش . ما بيرون آمديم و كسى جز على نديديم و تو گفتى اى رسولخدا ! جز على ديگرى را نمىبينم . فرمود : همو جانشين من است . عايشه گفت : درست است . داستان را به ياد دارم . ام سلمه گفت : پس از اين يادآورى چرا بر على خروج مىكنى . عايشه گفت : من براى اصلاح در ميان مردم ، مىروم ! و اميدوارم كه اجر ببرم ! انشاء اللَّه ! ام سلمه گفت : خود دانى .